close
تبلیغات در اینترنت
ناصرالدین شاه و اطرافیانش

 

ناصرالدین شاه و اطرافیانش


می گویند روزی ناصرالدین شاه به حرمسرا رفته بود. نوکران و چاکران دربار منتظر بودند تا شاه بیرون بیاید و ادای احترام کنند. مدتی منتظر ماندند. شاه بیرون آمد. چشمانش خواب آلود بود و بی حال، سلام  قربان صدقه ها شروع شد. هرکس از ماموریت خود صد چندان غلو می کرد و می گفت اما شاه  اصلاً در فضای دیگری بود. گفت پدر سوخته ها این  خزعبلات چیست که می بافید. بروید و شاعری بیاورید تا شعر بگوید.

 

رفتند شاعری آوردند و او هم شعری خواند . این بار هم شاه متوجه نشد و گفت ببرید این فلان فلان شده را بیندازید درون طویله و چاکران نیز چنین کردند.

شاه تکیه داده بود و کم کم داشت سر حال می آمد. بیکار بود. به تدریج متوجه شد که اشعار زیبایی است . گفت این اشعار را گه گفته  است . برایش گفتند. گفت الان کجاست ؟ گفتند در طویله . بروید و او را نزد من بیاورید.

رفتند و شاعر را آوردند. شعر را به دستور ناصرالدین شاه بلند خواند. همینکه شعر تمام شد، شاعر راه افتاد. شاه گفت : کجا؟ قربان می روم طویله ! شاه گفت نمی خواهد به طویله بروی!

 





برچسب ها : ناصرالدین شاه، طویله، حرمسرا، شاعر، شعر,